توضیحات
برگزیده ای از متن کتاب:
تابستان ۱۵۴۸
دختر ده سال بیشتر نداشت با چشمانی درشت و سیاه و لباسی مندرس که به زور سعی کرده بودند آن را اندازه ی تن او کنند که نبود و لباسی دخترانه برازنده ی او بسازند که نه دخترانه و نه برازنده بود. دو کتاب سنگین زیر بغل دست چپ و راستش گرفته بود. آنها را تقریبا به سختی حمل می کرد؛ هرچند وانمود می کرد در حمل آنها مشکل ندارد.
جلو دروازه ی اصلی کاخ که رسید متوقف شد، انتظار داشت مثل دفعات قبل سرنگهبان او را بشناسد، اما سرنگهبان امروز جوانی چاق و غول پیکر بود شاید از تبار اسکاتلندیها که اخمهایش را درهم کرده بود و بدون آن که به او نگاه کند با لهجه ی عوامانه ی ولشی ( ۱) پرسید:« این جا کار و کاسبی داری بچه؟ » با اخم و بدون آن که به او نگاه کند حرف می زد.
دختر گفت: « با ارباب تام سیمور ( ۲) کار دارم. قربان. »
شاید کلمه ی قربان بود که او را به خنده واداشت یا واژه ی اربابی که برای تام سیمور به کار برده بود.
پرسید: « چکارش داری بچه؟ »
دختر گفت: « کتاب برایشان آورده ام. خودشان سفارش داده اند. »
سرنگهبان گفت: « عجب. »
دختر گفت: « من قبلاً هم این جا آمده ام. »
سرنگهبان که توجهش جلب شده بود، حالا با هر دو چشم به او می نگریست.
دختر گفت: « نگهبان دیگری این جا بود که زود اجازه می داد. »
سرنگهبان گفت: « اگر من زود اجازه ندهم؟ »
« به سر تام سیمور خواهم گفت. »
سرنگهبان قد صاف کرد. این دختر با آن چشمهای سیاه و لباس بیقواره اصلاً از او نمی ترسید. سهل است تهدیدش هم می کرد.
به نگهبان در ورودی اشاره ای کرد. نگهبان کلون در را کشید. سرنگهبان گفت: « بذار این آقاپسر، نه دخترخانم، بره تو. »
دختر به متلک او اعتنایی نکرد و گفت: « متشکرم آقا. » بعد کتابها را که سنگین تر از حدّ سن و سال او بود زیر بغل جابه جا کرد. سرش را بالا گرفت و وارد حیاط قصر شد.
🔖 book_keywords : دانلود فایل pdf دلقک دربار ملکه نوشته فیلیپا گرگوری ترجمه کامیار جولایی


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.