توضیحات
آفتاب و مهتاب برای بازی به کوچه می روند و بعد از دیدن بچه ای بازیگوش، خودشان را به دردسر میاندازند…
از متن کتاب:
دو تا بچه کوچولو بودند به اسم آفتاب و مهتاب. یک روز که مادرشان برای خرید نان بیرون رفته بود، آفتاب به مهتاب گفت: بیام برویم توی کوچه بازی کنیم.
وقتی آنها رفتند توی کوچه، چشمشان به حسنی افتاد که سنگ دستش گرفته بود و میخواست بچه گنجشکی را که بالای درخت نشسته بود نشانه بگیرد…
🔖 book_keywords : دانلود فایل pdf حسنی و آفتاب و مهتاب نوشته مجتبی حیدرزاده

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.