توضیحات
امروز با پسر کوچکم از مکتب به خانه میآمدیم و او در راه حساب میکرد تا روز تولدش چقدر مانده است.
وقتی محاسباتش تمام شد، با اندوه گفت:
ـ حیف! کاش روز تولدم زودتر میرسید.
وقتی این را شنیدم، افسانهای در مورد ساعت به یادم آمد.
ـ تو این افسانه را شنیدهای؟
میگویند پسرکی در راه ساعتی یافت. این ساعت معمولی نبود. این ساعت طوری بود که عقربههایش به میل صاحبش به جلو حرکت میکردند و روزی را که صاحبش میخواست، سریعتر میآورد. از آن روز به بعد، یک روز پسرک، روز تولدش بود و روز بعد، نوروز.
هر روز به او هدیه میدادند و او از گرفتن هدیهها خوشحال میشد. مدتی که گذشت، دیگر از خوشحالی پسرک خبری نبود. حالا روز تولد و نوروز برای او عادی شده بود و ناگهان او متوجه شد که پیر شده است.
🔖 book_keywords : دانلود فایل pdf ساعتِ شوم نوشته رستم رمضانُف ترجمه مترجم: حضرت وهریز
ویراستار: غلامرضا ابراهیمی
طراح و صفحهآرا: تقی وحید


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.