توضیحات
.
هدر فارست در کتاب صوتی سوپ سنگ، با نقلِ داستانی شیرین و بامزه دربارهی دو سرآشپز ماهر و کارکشته که قصد پختن غذایی جادویی را دارند، اهمیت کار تیمی در زندگی را به کودکان آموزش میدهد. این داستان زیبا برنده جایزه شده است.
در زمانهای دور، دو سرآشپز که دوستان صمیمیِ هم بودند، پا به روستایی کوهستانی و زیبا گذاشتند. آن دو بعد از اینکه کمی در این روستای ناآشنا گشتند، حسابی خسته و گرسنه شدند. تازه، قبل از آن هم کلی توی راه خستگی کشیده بودند و مدتها بود که غذای درست و حسابی نخورده بودند. همین شد که از اولین نفری که دیدند، درخواست کمی آب و غذا کردند. ولی حدس بزنید در جواب چه شنیدند؟! «اینجا هیچ غذایی پیدا نمیشه!»
عجب. پس که اینطور. ولی مگر میشود در جایی به این قشنگی و سرسبزی، هیچ غذایی برای خوردن پیدا نشود؟ نه، مسافرین تازهوارد چنین چیزی را باور نمیکنند. به همین خاطر، به سراغ یک روستایی دیگر میروند؛ به این خیال که اولی دروغ گفته است. اما روستایی بعدی هم در جوابِ سوال دو مسافرِ داستان ما، همانی را میگوید که اولین روستایی گفته بود: «این جا هیچ غذایی پیدا نمیشه!»
پس مثل اینکه راست است. چه حیف… ولی مگر دو «سرآشپز» گرسنه میمانند؟ ابداً! آنها همیشه چیزی برای خوردن پیدا میکنند. حتی اگر شده، سوپ سنگ! ولی… اِه، نگاه کنید، انگار راستی راستی هم خیال دارند سوپ سنگ درست کنند. آخر، دیگ گندهای آوردهاند و تویش را پر از سنگ کردهاند. ولی خب، سنگ را که خالی خالی نمیخورند. باید هویجی، پیازی، شلغمی چیزی به آن اضافه کرد. ولی ظاهراً توی این روستا، در خانهی هیچکس از این جور چیزها پیدا نمیشود. مگر اینکه اهالی تنبلی را کنار بگذارند و دست به دست هم بدهند. اینطور، خودشان هم میتوانند در غذای مسافرهای جدید شریک شوند و بعد از مدتها دلی از عزا در بیاورند…!

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.