توضیحات
.
در روزگاران خیلی دور دختر کوچولویی با خانوادهش توی دهکدهای زندگی میکردن. یک روز سرد زمستونی دخترک داستان ما، دچار بیماری خیلی سخت و عجیبی شد. طوری که حتی نمیتونست به راحتی حرف بزنه و نفس بکشه! پدر و مادرش سعی میکردن با کمک پتو و پوست حیوانات مختلف گرم نگهش دارن اما این کارها هیچ تأثیری نداشت و حال دخترک روز به روز بدتر میشد.
دختر کوچولو به قدری ضعیف شده بود که حتی نمیتونست چشمهای خودش رو باز نگه داره. پدر و مادرش خیلی ناامید شده بودن و فکر میکردن کار از کار گذشته. تا اینکه یکهو به این فکر افتادن که پیرترین آدم دهکده رو خبر کنن، چون شنیده بودن که اون پیرزن میتونه سختترین بیماریها رو هم درمان کنه.
کمی که گذشت پیرزن از راه رسید. خیلی آروم، با کمک عصایی که تو دستش بود، به سمت دخترک مریض رفت و اون پتوها رو از روش کنار کشید تا به صدای تپشهای قلب کوچولوش گوش بده، اما به جاش چیز عجیب دیگهای شنید…

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.