«میرامار» نوشته نجیب محفوظ(۲۰۰۶-۱۹۱۲)، نویسنده مصری برنده جایزه نوبل ادبیات است.
«میرامار» پانسیونی است که حوادث داستان در آن می گذرد. درواقع نقطه تلاقی تعدادی انسان، آرمان،احساس و طرز تفکر است. میرامار جایی است که سیاست با عشق، وطن با معشوق و مدارا با پیرزن پانسیون دار تعریف می شوند.
میرامار در واقع یک داستان سیاسی -تاریخی در بطن یک رمان عشقی است. و دخترک خدمتکار بازیگر اصلی آن است. آدم های داستان هریک تعریف منحصر به فردی از دختر دارند. یکی پدرانه به او عشق می ورزد، یکی در پی لذتجویی است. دیگری او را برای بهره کشی و برقراری استبداد مردانه (تحت ظاهر موجه:خانواده) می خواهد. یکی هیچ توجهی به او ندارد. یکی او را با سواد می خواهد. دیگری بی سواد. دخترک خدمتکار از این بابت تنها یک سمبل است. سمبل واژه مقدسی به نام: وطن! و مردها سمبل نگاه های متکثر افراد به این واژه و آرمان های ناسیونالیستی شان. طبقه اجتماعی افراد به خوبی با طرز تفکرشان هم سواست. و داستان هوشمندانه تجربیات اجتماعی نویسنده را در قالب طرحی جذاب بیان می کند.
داستان این رمان در پانسیونی به نام میرامار می گذرد و به زندگی ساکنین این پانسیون، صاحب یونانی آن با نام ماریانا و خدمتکار جوانش می پردازد. تمام کارهای ساکنین میرامار، حول محور دختری خدمتکار به نام زهره می چرخد. زهره، دختر جوان و زیبایی است که زندگی اش در روستا را رها کرده و به میرامار آمده است. همزمان با این که هر شخصیت تلاش می کند تا علاقه و اعتماد زهره را به دست آورد، تنش ها و حسادت هایی میان ساکنین پانسیون شعله ور می شود. داستان این کتاب، چهار مرتبه و هر بار از نقطه نظر یکی از ساکنین روایت می شود و برای مخاطب این فرصت را فراهم می کند تا هر چه بهتر با پیچیدگی ها و مسائل زندگی در جامعه ی مصر پس از وقوع انقلاب آشنا شود.
در بریدهای از کتاب میخوانیم: «بازاری فتنهانگیز و رنگارنگ، که شکمها و قلبهارا به آشوب میکشاند. امواجی هایل از پرتو نورهای جذابی که ظرفهای اطعمه با رایحههای اشتهاآور در آن شناورند، بستههای اغذیه تند و تیز و شیرین، انواع گوشتهای خرد شده و دودی و تازه، لبنیات و فراوردههایش، و شیشههای چندضلعی، ساده، مربع، شکمدار و شیاردار سرشار از شرابهای گوناگون، ساخت ملیتهای مختلف. چنین است که قدمهایم بهطور ناخودآگاه مقابل هر فروشنده یونانی سست میشود. – حال و هوای پاییزی، با چسبندگی شهوانیاش مرا در هم میپیچاند. چشمانم به این دخترک روستایی که بین مشتریان مقابل بساطها ایستاده، خیره شدهاند. همانطور که قیمت شرابها را میپرسم، نگاهم به او تلاقی میکند. حالا از سمت بالای پیادهرو در امتداد او ایستادهام، از بین هیاهو و غوغای جمعیت عابرین میبینمش، از کنار بشکه زیتون میگذرد، روی بساط خم میشود و نگاهم روی چهره سبزهاش که رو به فروشندهای با سبیل بالکانی است، متوقف میماند. روی شانهاش کیف دستبافت چهارخانهای پر از کالاهای خریداری شده قرار دارد و گردن شیشه جانی واکر از آن بیرون زده است. همانطور که از بازار بیرون میرفت، مقابلش درآمدم و چشمهایمان با هم تلاقی کرد. چشمان کنجکاو و بانفوذش به نگاه خندان و شیفتهام گره خورد. به راهش ادامه داد؛ دنبالش کردم چارهای نداشتم جز آنکه به این زیبایی عبیرآمیز روستایی دوستداشتنی، درود بفرستم. در مسیر خیابان ساحلی با نسیم پاییزی مشعشع از شعاعهای رنگارنگ غروب محاصره شده بودیم و او پیشاپیش من با قدمهای شمرده و سریع راه میرفت تا به کوچهای پیچید که عمارت میرامار آنجا قرار داشت. همینطور که به داخل ساختمان میرفت، نگاهی به من انداخت، نگاهی عسلی و بیتفاوت! فصل پنبهچینی روستایمان در خاطرم زنده شد…»
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.