توضیحات
سلطان و غزال (افسانه های تانزانیا و زولولند)
سازمان انتشارات اشرفی در ابتدای کتاب در مورد موضوع کتاب آورده اند که: ما می کوشیم بهترین افسانه های ملت های جهان و افسانه ها و داستانهای تاریخی و پهلوانی ایران را با زبان روان و شیرین فارسی برای شما ترجمه و چاپ می کنیم.
با خواندن این قصه ها علاوه بر اینکه سرگرم می شوید اطلاعات فراوانی درباره زندگی و اخلاق و خصوصیات ملت های جهان پیدا می کنید و از میان راههای گوناگون که هست بهترین راه را برای زندگی خود برمیگزیند.
از همه اینها گذشته زبان باشکوه فارسی را چنانکه باید و شاید یاد می گیرید. این کتابها زیرنظر محمود کیانوش نشر میشود.
از داستان سلطان و غزال:
روزگاری در یک جزیره کوچک و دور افتاده، نزدیک سواحل آفریقا، مرد جوان بسیار فقیری زندگی می کرد. پدر و مادر و خواهر و برادری نداشت و تنها دوستش یک بچه غزال بود.
هر روز صبح این مرد جوان که نامش هامدانی بود، غزالش را صدا می زد و به جست و جوی غذا می رفت. گاهی اوقات بخت به او یاری می کرد و به زن مهربانی در راه بازار بر می خورد که زنبیلی پر از غذا برسر داشت. آنوقت از او خواهش می کرد که کمی به او بدهد و آن را با بچه غزالش قسمت می کرد.
اما بیشتر وقتها، چیزی بجز توت و ریشه های جنگلی برای خوردن پیدا نمی کرد و بهمین جهت او و غزال لاغر و همیشه گرسنه بودند. شبها توی راه آبها و غارها می خوابیدند، بهم می چسبیدند و سعی می کردند که گرم بشوند چون هامدانی حتی یک پتو هم نداشت که دور خودش بکشد.
یک روز عصر، موقعی که باهم زیر یک درخت بزرگ، روی زمین خشک و خالی و ناهموار جنگل نشستند، هامدانی به غزال گفت : «من برای تو دوست فقیری هستم. تمام روز را صرف جستن غذا کردم و تنها چیزی که به دستمان آمده است یک مشت ذرت و سه تا موز است. تو اگر میان غزالهای وحشی توی دشت بودی روزگارت خیلی بهتر از این بود لااقل علف داشتی که هر روز بخوری.»…
🔖 book_keywords : دانلود فایل pdf سلطان و غزال نوشته پری منصوری


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.