توضیحات
آمادهی ملاقات با هیولاها هستید؟… آماندا نال در کتاب صوتی چطوری هیولام رو دیدم؟ داستان پسربچهای کوچک و بامزه را برایمان روایت کرده که یک شب از سر اتفاق با هیولاهای زیر تختش چشم در چشم میشود!
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، یک پسربچهی بامزهای بود که شبها به جای اینکه آرام توی تختش بخوابد، مشغول بازی با اسباببازیهایش میشد.
همه چیز خوب بود و خوب پیش میرفت تا اینکه یک شب، یکی از اسباببازیهای پسرک افتاد زیر تختش. خب، طبیعتاً او برای برداشتن اساببازیاش خم میشود؛ و طبیعتاً سرش را میکند زیر تخت و دستش را دراز میکند؛ اما طبیعتاً نباید چشمش به کلی هیولا بیفتد که زیر تختش قایم شدهاند! منتها دقیقاً همینطور میشود و پسرک، به طور کاملاً اتفاقی خانهی هیولاها را زیر تختش پیدا میکند. حالا به نظر شما چه اتفاقی قرار است بیفتد؟…

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.