توضیحات
از وقتی که یادش می آمد ننه همیشه از میدان صاحب الامر و بازارچهی چسبیده به میدان چیز می خرید صحن مسجد پر
بود از کبوترهای همیشگی که دانه های نذری را تک میزدند و صدای بغ بغوی مدامشان با پاکی صامت مسجد در می
آمیخت. گهگاه صدای پای کسیکه برای حاجتی وارد مسجد شده بود، آسایششان را به هم می زد هراسان میپریدند دوری
کوتاه در آسمان می زدند و می رفتند روی هره ها و زیر طاقهای مسجد مینشستند دور و برشان را با تردید نگاه می کردند و
دوباره پر می کشیدند و مینشستند توی حیاط دم در مسجد جگرکی تازه داشت بساط پهن می کرد. از سلاخ خانه برگشته
بود جلوی در سیدی کز کرده بود و با صدایی نزار قرآن می خواند رسول با کنجکاوی همه را از نظر گذرانده و همراه ننه اش
وارد بازارچه شد بوی نمور و سنگینی فضا را پر کرده بود. دکاندارها بی حال و ساکت و صامت پشت بساطشان نشسته
بودند، گویی حال و حوصله ی هیچ کاری را ندارند سرهاشان را پایین انداخته بودند و بعضی ها تسبیح میگرداندند مثل اینکه
منتظر اتفاقی بودند، دیگر صدای دنگ دنگ …
🔖 book_keywords : دانلود فایل pdf بچه های پابرهنه نوشته تقی کاغذچی

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.