0

پیله شیشه ای

این کتاب را به دیگران توصیه می کنید؟

توضیحات

پیله شیشه ای

وقتی نام جاده ی چالوس می آید ناخداگاه طراوت وشادابی را به شنونده القا می کند و شاید در دل بگوید خوش به حال کسانی که آنجا زندگی می کنند مرد جوان ما هم زادگاهش آن شهر زیبا با جنگل های سرسبز و هوای بهاری است.

شهری با روستاهایی کوچک مردمانی ساده دل در مجاورت دریای بی کران خزر. در چوبی اتاق با صدای ناهنجاری روی پاشنه چرخید و زن میان سال نسبتا چاقی که روسری اش را به سبک محلی بسته و لباس چیت بلندی بر تن داشت وارد شد و لحاف را از روی رضا کنار زد وگفت : بلند شو پسر چه قدر می خوابی ؟ مخصوصا امروز که این همه کار داریم توخوابیدنت گرفته .

رضا گوشه ی چشمش را باز کرد و دوباره لحاف را روی سرش کشید و گفت : مادر بذار یه خورده دیگه بخوابم. یعنی چه ؟ تو که هیچ وقت این قدر نمی خوابیدی،‌به کارامون نمی رسیم رضا ! مرد جوان خسته وکسل میان رختخواب نشست و دستی به موهای آشفته اش کشید و گفت : دیشب اصلا نتونستم بخوابم. بلند شو مادر باید زودتر حرکت کنیم خروس خون آقای نجفی زنگ زد که زودتر برگردیم.

انگار تعداد مسافرا زیاد شده به خدا من حوصله ی غرولندهاشو ندارم این دفعه حتما از حقوقم کم میکنه. زن میان سال که نامش زهره بوداز اتاق خارج شد و رضا با خود نجوا کرد یعنی می شه روزی ما از دست این زندگی خلاص بشیم؟

از اول عمرمون فقر و فلاکت و بدبختی رو تجربه کردیم خدایا بنازمت ، ولی چه قدر بین بنده هات تفاوت قایل می شی یکی باید رو پرقو بخوابه و یکی مثل من روی تختخواب که معلوم نیست توش چیه فکر کنم به جای پنبه قلوه سنگ توشه. با بی حالی برخاست و جای خود را جمع کرد و در همان حال نگاهش روی عکس پدرش ثابت ماند، باز رگ عصبانیتش بالازد لب به دندان گرفت و گفت : باعث همه بدبختی هیامون تویی پدر! آنجا خانه مادر بزرگش بود مادربزرگ پدری اش ،‌خانه ای کوچک و محقرانه که هرچند ماه یک بار اوقات فراغتش را چند روزی در آنجا می گذراند…

توضیحات تکمیلی

نویسنده

نجمه پژمان

تعداد صقحات

366

حجم (مگ)

5.1

نوع فایل

اسکن شده

شناسنامۀ کتاب

دیدگاهی دارید؟