توضیحات
پرده اول:
اطاقی که همیشه باسم «اطاق بچه ها» نامیده می شود. یکی از درها باطلاق آنها میرود سحر است. چیزی نمانده که خورشید طلوع کند. ماه اردیبهشت است و درختان آلبالو شکوفه کرده اند. اما در باغ هوا خنک و اثر سرمای صبح هنوز باقی است. پنجره های اطاق باز هستند. (دونیاشا، شمع در دست و لاپاخین کتاب در دست وارد می شوند.)
می شود .
لا پاخین — الحمدالله که قطار آمد. چه ساعتیست؟
دو نیاشا — نزدیک دو است. (شمع را خاموش میکند.) هوا دارد روشن می شود.
لا پاخین — چندر قطار دیر کرده؟ اقلا دو ساعت دیر آمده. (خمیازه میکشد و کشاله میرود.) عجب آدم ابلهی هستم من! مخصوصاً آمدم اینجا که بروم ایستگاه پیشوازشان، یکمرتبه خوابم برد؛ نشسته خوابم برد. جای تأسف است. کاشکی تو مرا بیدار میکردی .
دونیاشا — من خیال کردم که شما رفته اید. (گوش میگیرد.) بنظرم دارند می آیند.
لا پاخین — (گوش میگیرد.) نه … تا چمدانهایشان را بگیرند و به کارهایشان رسیدگی کنند … (سکوت) لیوبف اندره بونا پنج سال در خارجه بسر برده، حالا چه شکلی باید شده باشد … آدم خوبیست. آدم خوش خلق و ساده ایست. یادم میآید، وقتی پسر بچه ١۵ ساله بودم، پدر خدا بیامرزم – آنوقت در ده دکانی داشت و کسب میکرد – با مشت بصورتم زد و خون از دهانم ریخت … نمیدانم چه کاری داشتیم که با هم به این حیاط آمده بودیم، مست هم بود لیوف اندره یونا، خوب خوب یادم هست، هنوز دختر جوان و نحیفی بود، دست مرا گرفت و برد دم صورت شوئی، توی همین اطاق بچه ها بود. گفتش: «گریه نکن دهاتی کوچولو، بزرگ میشوی عروسی میکنی، یادت میرود.»…
کتاب های آنتوان چخوف
کتاب های بزرگ علوی
🔖 book_keywords : ادبیات روسیه ادبیات نمایشی روسیه نمایشنامه خارجی نمایشنامه درام نمایشنامه روسی نمایشنامه کمدی نویسندگان روس نویسندگان شوروی


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.